تبليغاتX
یـادم نـ دا ده اند

یـادم نـ دا ده اند
یادم نداده اند که وقتی تو نیستی # باید کسی به غیر تو باشد انیس من 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
از کتابم :

ترکیب بی تناسب چشم و لب و دماغ

تسمیه کرده اند تو را اردک و الاغ

قلبی برای تنگ شدن ، کینه و حسد

در تو نبوده است ، ولی خاطری فراغ...

"فرزند اجتماعی من" را گرفته ای

از مادری که من ، پدری بی دل و دماغ

هرکس رسید حرف خودش را زد و گذشت

من ماندم و تو تبی از اشک های داغ

***

این صحنه در نگاه کسی تازگی نداشت:

«یک دختر روانی در حال خون دماغ»

حالا که چند هفته به این شکل رد شده

پیچیده در شتاب خبر های داغ داغ:

«دیوانه ی همیشگی شهر گم شده »

اما هنوز هیچ نگاهی از او سراغ...                                          ۱/۱۲/۱۳۸۲

[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ 20:50 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]

مدتی است که دارم گوناگون می شوم . شعر کودک ، شعر محلی و حالا که کار از این هم گذشته و " رمان "ی هست که مرا می خواهد ! این روزها عجیب وسوسه ام می کند و می ترسم نتوانم بنویسم و  قاتلش باشم ؛ می ترسم بنویسم و نقص عضو بگیرد . ولی خواهمش نوشت .

و این شعر بندری :

مُ گوشوارم گُشگُلیه* ، پلکَی مُهی ری تیه مه

پاک مُهی یل ارث خومن ، افتو و دریه دیه مه *

شعری که موجل ایخونن ، دریه سی دل مو گفتشه

اینجو صدی بانده یلم ، بندریه ، مهلی خشه

نقشه ی خلیج فارسِه ، مِن ساره چووی بیویم*

کلیلْشَه داده دس خومون ، قلفم خُ ده قلفل قدیم*

نونم سیچه تی مُ هنی دریه وَ شورِ تو خشه

طوم مُهی ، اسم مهی، فقط وَ تور تو خشه

شوروز خدا تو ری اُوی ، ایگی که نونش خشتره

نونی که بی تو چی کشُم ، تش مِن دلم بی تو بِره

دیرازگوشی اَ یه وُلَی ، اخبار بدی وَت برسه؟!

ده لیوه ای یاوه دلم ، سی دل مُ هم یاکُ بسه

هواشناسی دیگ پسین ، ایگُو  هوا طیفونیه

کربون خدا ! شکرش کنم ! اما یه دَه چه نونیه؟!

امامزاده! امامزاده! الان دِ روزه اینجنُم

مسافرم زنده بیای ، خَلکَه مه نذریت ایکنم *

***

شِکرخدا که اومدی اجل نَوَیسا مِن تیه ت*

اه نَومدیدی نیسَدُم پاک عالمه سی جَی دیه ت

 

پلکی مهی : پولک ماهی

گُشگلی : گوش ماهی

دریه : دریا

ساره چووی بیویم : گنجه ی چوبی مادربزرگم

قلف: قفل

خلکه : النگو

نویسا: نمانْد

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 10:58 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
سلام آینه ها

...

یه دوبیتی از خودم!

 

وجودی محو و بی تصویرم امشب

خودم را در بغل می گیرم امشب

نگاهم خیس و شب خیس و فضا خیس

بدون آبشش می میرم امشب

 

[ دوشنبه 1390/11/17 ] [ 11:58 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
 

IMG_0251.jpg

برای بیشترها ترانه (باز باران) ماندگارترین شعر از دوره ی دبستانشونه . من هم اون ترانه ی گلچین گیلانی رو دوس دارم ولی شعر بالا همیشه با من بوده . همیشه با خودم زمزمه ش می کردمه ،همیشه آوازم بوده . این شعر اولین شعریه که دوستش داشتمه .از همون کلاس اول ابتدایی که بودم می رفتم و آخر کتابم اونو در میاوردم و می خوندم . هنوز هم اونو می خونم  ولی دیگه اون کتابو ندارم .

چقدر دلم برای کتابهای فارسی دبستانم تنگ شده . همون روز اول که از مدرسه می گرفتیمشون ٬ تمام شعراشونو پیدا می کردم و می خوندم . و تنها خاطرات شیرین من از اون روزها همین شعر ها بودن . هرچند نمی دونستم که روزی همه ی زندگی ام شعر می شود ...

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می­گشودم

می رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب وهوایی

[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 11:22 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
اینجا گناوه است وگرما و شرجی . گناوه است و هنر ؛ گناوه است و من و واژه هایی که به هر طریق شعر خواهند شد . واژه هایی که کلنجارشان برای شعر شدن همیشه در این شهربوده است ، مثل خودم که...

 

به مهربانی ها و شاعرانگی های دوست عزیزم : کبرا نوشادی و رگهای خونی اش:

 

اینجا گناوه بود و دما حرف خوب داشت

خورشید مثل من رمقی از جنوب داشت

در پرسه های عصر خیابان ساحلی

دریا همیشه سهم خوشی از غروب داشت

 

اینجا گناوه بود و هنر توی ماسه ها

بوی تو داشت دفترم و بوی ماسه ها

ما سوژه ی مجسمه های شنی شدیم

رد دو جفت پا زده شد روی ماسه ها

 

اینجا گناوه بود، دما ناگهان پرید

شرجی غلیظ تر شدودریا به من رسید

تا آمدی که دور شوی از نفوذ من

دریا تمام روزنه های مرا مکید

 

دریا شروع کرد به غرش، به مد سرد

آهنگ تازه ریخت در آوازِ برنگرد

در سوگ خیس قافیه هایی که باختم

لختی لباس آبی خود را عوض نکرد

 

بندر گذاشت مثل خودت دست روی دست

حالا ستون بی فقراتم شکسته است

حالا گناوه - بستر من - توی دست توست

آهسته تر برو چمدانت اگر شکست؟!

 

یک گور دسته جمعی محض است بعد تو

شهری ست توی کوچه بن بست بعد تو

گهواره ای مناسب هر سن و سال بود

گهواره ام به زلزله  پیوست بعد تو

 

 

 

[ سه شنبه 1390/04/28 ] [ 18:34 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
 
           
نقدی بر مجموعه غزل " دو پیرهن جلوتر از خودم" 
سروده عزت خلیفه زاده
        دو پیرهن جلوتر از خودم، مجموعه غزل
 
 

        عزت خلیفه زاده ، نام شاعری ست که مجموعۀ غزلش با نام" دو پیرهن جلوتر از خودم" ، در این مقال مورد بحث ، نقد و کنکاش قرار می گیرد . این مجموعۀ کم حجم در 64 صفحه، توسط انتشارات داستان سرا، در فروردین سال 1383 به چاپ رسیده است. اگر چه چند سالی از زمان انتشار اثر مذکور می گذرد، اما بنا به توانایی خوب شعری که در مجموعه سراغ گرفتم و میزان بالای شاعرانگی در اثر، تصمیم گرفتم  چند خطی در موردش بنویسم و این مقال را به آن اختصاص بدهم.

         نکتۀ اول در مورد این مجموعه ، تمایز و تفاوتی ست که در سبک شاعرانگی آن به وضوح به چشم می آید . همه ، خوب می دانیم که با ورود شتاب ناک هنر و ادبیات به عرصه ها و ساحه های تازه ظهور ، شعر و ادبیات و در کل هنر این سرزمین نیز، اگرچه با تاخیر و درنگی تامّل برانگیز ، به این اتفاقات عرصه ای تازه ظهور پاسخ مثبت داده است و در آن حال و هوا ، فضایی برای عرضه و ارائۀ خود گشوده است.

...

                    دوستان شاعری چون عزّت خلیفه زاده که غزل می گویند اما به سبک و سیاقی متحولانه و تا حدی جسورانه ، ممکن است از طرف اجتماع ادبی و عمومیت مدنی خود آن گونه که باید و شاید مورد استقبال قرار نگیرند ، اما باید با سعۀ صدر و کوششی مضاعف تر تا پذیرش عمومی جامعه صبر کنند  و البته که بی کار ننشینند و هم پای تحولات و دگرگونی های جهانی ، با بومی سازی ، عیارسنجی و گزینش شاخصه های مثبت و هم آهنگ با ریتم و فضای جامعۀ خود و به کارگیری و بسط آن در هنرشان ، این خلاقیت هنری را آب یاری نمایند و به ثمر و ثبات برسانند.

...

       

شعر خلیفه زاده در صدد است تا شعر دیگری باشد و با رعایت و تن دادن به برخی نوآوری ها و سنت شکنی ها ، سعی دارد تا نوع دیگر دیدنش را در فضایی جدبد به تصاویری عینی و ملموس پیوند بزند.

...

          فضای شاعرانگی این مجموعه سعی د ارد تا با سیالیت و گستردگی در چندین بعد ، به تنوع برسد و با حفظ خطی که به عنوان نوار اصلی روایت در نظر گرفته شده است ، با استفاده از برخی تکنیک های شاخص شعر پست مدرن چون ایجاد ایهام های دگرسان  و تصویری، استفاده از سه نقطه ، حذف مطلع و برخی جاهای شعر  برای ایجاد فضای تشریک مساعی با خواننده ، ساخت و پرورش ترکیبات تازه ساز قافیه ای و ایجاد نوعی تعلیق، درهم تنیدگی معنایی گاها گنگ و گاها پررنگ ، جولان دادن به عاطفۀ خواننده به ساخت و تعبیۀ برخی فضاهای جدید و کم تر تجربه شده با استفاده از شگردهایی نو ظهور و...سعی دارد با منطقی پرخاش گرانه و معترض ، زبان دیگر شعری را در مصاف های جدید تجربه و نقاشی نماید.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1389/11/27 ] [ 17:15 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
چه لحظه ی سخت و سنگینی بود ! اولین بار بود که این اتفاق برام می افتاد . وقتی که پسورد وبلاگم رو زدم که بیام اینجا ( تو قسمت مدیریت وبلاگ) ولی خطا اومد . دوباره هم پسورد رو زدم . سه باره هم زدم . قلبم از حرکت باز موند. مطمئن بودم که رمزش رو درست می زدم . دیروز هم با همین آدرس و رمز رفته بودم  . ترسیدم : یعنی وبلاگ من هک شده ؟ (زبونم لال ) . به هم ریخته شدم . چرا که این وبلاگ حالا دیگه برام یه دفتر خاطرات شده . دفتر شعرم هم هست . چه زمان طولانی ای بر من سپری شد تا وقتی که restartکردم و رفتم تو مدیریت بلاگفا و خیالم راح حت شد .

شعر جدید ندارم ولی به احترام دوستانی که سر می زنن و همچنین  برا اینکه کمی خون به  وبلاگم داده باشم  با یه غزل از سال ۸۲ به روز می کنم . این غزل از اون غزلهایی است که بهشون حق چاپ تو کتابم  ( دوپیرهن جلوتر از خودم ) روندادم .

برای عکس مهم نیست اینکه شاعره ای

نشسته توی اتاق بدون پنجره ای

واینکه سرد دلش لخته ای کبود است و -

نمونه ی تپش آن : « همیشه دلهره ای »

برای عکس مهم نیست اینکه پشت سرم

زبان پچپچه رسمی است یا محاوره ای

خبر ندارد از اینکه چه دوست داشتنی است

نوشته های تو با نقطه های دایره ای

مجله ادبی ، تخمه ، هیچ ، مقنعه  و...

مرا نکار در این جو خود محاصره ای

 

به فقر آلبومم فکر می کنم ، اینکه

ندیده با تو مرا توی هیچ خاطره ای

 

برای هر کس و هر چیز عادی عادی است

که تور می زنمت پشت هیچ پنجره ای

 

[ دوشنبه 1389/11/04 ] [ 16:50 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]

 

 لیوان

 

گفته بودم دارم لیوانهای شکسته را جمع می کنم  ؛حالا  دیگر چسب زخمها تمام شده اند.

 

لیوان شکست  ، نیمه ی  پر ریخت روی فرش

دارد بلند می شود از خانه بوی فرش

 

لیوان شکست و سرخی من را به فرش داد

بی آنکه تازه تر بشود رنگ و روی فرش

 

مانند دختران جوانی که سبزه را...

یک روز می زدم گره در موبه موی فرش

 

حالا فرار می کند از من بهار که -

پاخورده است و مثل من افتاده توی فرش

 

هی فاضلاب می شود انگیزه های من 

هی می برد شکوه مرا  شست و شوی فرش

 

سطلی که جز زباله بیرون ندیده بود

حالا قرار داده شده بر رفوی فرش

 

گفتم خراب می شود این سقف بر سرم!

روزی که کاهگل زده شد روبروی فرش

    

                                  

دیشب دوباره خون مرا فرش دیده اند

دیشب دوباره ریخته شد آب/روی فرش

                                                                           ۳۰/۷/۸۹

 

 

 

 

[ چهارشنبه 1389/08/12 ] [ 8:20 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
لیوان شکست نیمه ی پر ریخت روی فرش

دارد بلند می شود از خانه بوی فرش

دارم لیوان های شکسته را جمع می کنم . وقتی تمام شدم ، خواهم گفت که چسب زخمی که برای زخم پاهایم  کوچک بود ، برای دستهایم چگونه است !

 

به صرف  آخرین غزل ، برای نقد دوستان :

 

هنوز توی سرم می زنند مادرها:

"نگرد این همه در روزگار دخترها"

 

هنوز در صددند از تو دور تر بشوم

چه قدر مرد و  غیورند این برادر ها !

 

شبانه دسته گلت را یکی یکی بی تو

میاورند و به من می دهند دیگرها

 

شب نخست تنم را به رقص آتش داد

شراره ی نهمین روز کل آذرها *

 

همان شب آینه ی شمعدان من افتاد

بدون واکنش اعتقاد و باورها

        ***

چه کرده عشق تو با مسجد محله تان -

و من که حل شده ام توی جیغ مادرها ؟!

 

*نهم آذر : روز تولدم                                                     ۲۴/۶/۸۹

[ یکشنبه 1389/08/02 ] [ 16:56 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
سلام به دوستان شعر و آینه .

غزل است دیگر . گه گاهی می آید و می آشوبد و زود می رود . می رود ولی تا همیشه در تو می ماند! راستی چه رازی است در این واژه ها که اینگونه درگیرت می کنند ؟!چه نیرویی دارند که حتا در زیر سنگ هم برایت دنبال کشف لطافت و زیبایی اند!

این بار ابتلا به شکل دیگری حضور یافته است . ردیفهای طولانی در مصراعهایی طولانی و حرفهایی که ...





شکست و باز شکست و برید و باز برید ،چرا که مثل خودم زیر سنگ می خوابید

کشیده شد به خودش بر زبان فشار آورد ، صدا که مثل خودم زیر سنگ می خوابید




صدای من به خودم هم نمی رسد ای درد! صدای من به خودم هم نمی رسد ای درد !

برید نام تو در بانگ من که مرگ نداست ،ندا که مثل خودم زیر سنگ می خوابید




تو رفتی وهمه ی شهر را جنازه گرفت  ؛ و من بدون تو بی خود رها شدم در شب

(رها که واژه ی تلخی ست در مذاق زبان، رها که مثل خودم زیر سنگ می خوابید)




"همیشه چرخه به یک سمت و سو نمی چرخد "  همیشه دلخوشی ساده ام به حرف تو بود

پرید و چرخ زدو توی خانه ی تو نشست ،هما که مثل خودم زیر سنگ می خوابید




هما برای تو آورده یا که هر دوی تان ، به خانه ات صفتش را که راز خوشبختی است؟

چگونه است جهان جدیدتان ؟ خوب است ؟ و یا که مثل خودم زیر سنگ می خوابید؟




شکسته اید و شکستید و باز می شکنید مرا که زاویه هایم گسسته اند از هم

شما نمایش بی مکث آرزوی خودید ،کجا که مثل خودم زیر سنگ می خوابید ?!



.....


گذشت خلسه ی  بیداری و کتاب و قلم ، دوباره شاعره ی شب به خواب سنگین رفت

نشد که آینه و واژه ها به او برسند ، چرا که مثل خودم زیر سنگ می خوابید



89/05/24                  




[ دوشنبه 1389/06/08 ] [ 16:12 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
... ویک غزل از آن روزهای نه چندان دیر ( این روزها ،منظور از آن روزهای نه چندان دیر ،یعنی دو -سه سال پیش !)


دنیای رنگ دیگری آمد به سوی من

قلب تو را جوید و تفش کرد روی من

ناگاه روی دامنم افتاد و لکه شد

آلوده کرد فکر تو را آبروی من

روزی نجیب بوده ام و بی تو بارها

اینجا نماز خوانده شده با وضوی من

بعد از تو شهر خسته کننده ست و همچنان

پایین نرفته آب خوشی از گلوی من

هر بار نقش یک به یک وعده های تو

افتاده است توی خطوط رفوی من

من با خودم هنوز به جایی نرفته ام

عادت نمی کنند به هم خلق و خوی من !

تا با خودم کنار بیایم دوباره هم

یک اتفاق ، حل شده در آرزوی من


یک گفتگو بدون تو ناکام مانده است

در لحظه های زخمی و خون گلوی من !


[ پنجشنبه 1389/05/21 ] [ 7:15 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
سلامی بهاری به همه ی دوستان خوبم. خوشحالم که اولین پست سال جدیدم مثل آخرین پست سال گذشته با یه غزل تازه میام .


هر بار صورتم گسل تازه می خورد

من را ویار یک غزل تازه می خورد

از عطر تند "شربت دیوانه خوردگی"

احساس شعری ام خلل تازه می خورد

پشت جهان من زنی از درد قصه ها

در بازی اتل ،متل تازه می خورد

: « این دفعه مادرم! "تب مجنون" گرفته ام

وزن سرم به یک بغل تازه می خورد ! »

مردی که قهوه ای زده ام توی چشم هاش

من را جویده با عسل تازه می خورد

من شاخ در می آورم از این که زنده ام

وقتی مرا همین مثل تازه می خورد

پیر است در برابر حذف من از جهان

پایان من به یک اجل تازه می خورد



[ پنجشنبه 1389/02/09 ] [ 19:56 ] [ عزت خلیفه زاده ( آدخت ) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


کتابم را در دریا رها کرده بودم ، جزر آمد و شعرهایم روی ساحل جان دادند .

دختری که آنجا بود هنوز آرزو دارد با صدای دریا بیدار شود .

صاحب مجموعه غزل "دو پیرهن جلوتر از خودم " - انتشارات داستانسرا
.
.
.
ایران رمان