|
یادم نداده اند
|
||
سلام ای هیجان هزار ساله ی من!
تویی که توی غزلهای من منادایی
تمام حجم زبان هزار ساله من!
همین که می روم از دل سخن بگویم باز
غم تو هست و بیان هزار ساله من
هنوز پرسش من در محاق می پیچد
کجاست مرد جوان هزار ساله من؟
هزار جمعه گذشت و هزار جمعه ی دیگر
اضافه شد به زمان هزار ساله من
چگونه بی تو نترسم که جمعه ی بعدی
دوباره هم جریان هزار ساله من...
چقدر در نظرت بی اهمیت بشویم
من و بیا و بمان هزار ساله من؟
جهان بدون تو از هرج و مرج ویران است
جهان که نیست جهان هزار ساله من!
بیا جلوتر از آنکه اجل روانه شود
به قصد بردن جان هزار ساله من
دیگر به بعد ازاین خودم تف نمی کنم
قلب ترا به غیره تعارف نمی کنم
لم می دهم به خاطره های نیامده
با آه مانده خلق تاسف نمی کنم
حال و هوای صحنه به دست خود من است
لبخند هم به جبر و تکلف نمی کنم
از هر چه هست می گذرم٬ از تو هیچ وقت
در هیچ چیز جز تو توقف نمیکنم
از آن شبی که حال و هوایم عوض شده
نه خواب میروم نه خروپف نمی کنم
حق با من است اگرچه از آزار چشم ها
تکرار طرح «کارد و یوسف» نمی کنم
:«این عشق غصبی است »ولی من به هیچ وجه
جز در زبان شهر تصرف نمی کنم
بازیده ام ترانگی صبح بعد را
قلب ترا اگرچه تعارف نکرده ام!
به زودی با یک غزل جدید برای استفاده از نظر دوستان می آیم
من هم میان لخت بدنهای دوروبر
سرمی کشم از آب لجنهای دورو بر
حال مرا به هم زده آلوده ی هوا
مردابهای گند و عفنهای دور و بر
من بی حیا و فاحشه گاهی نبوده ام
اما گناه عمده ی زنهای دوروبر...
این جا-محل واقعی اعتراف ها-
بی مصرف اند قفل دهنهای دور و بر
آن جا بهشت فرش قدمهات می شود
وقتی که می زنی به چمنهای دوروبر
یک روز با مقدمه ای بی مقدمه
خالی شدند کل کفنهای دوروبر
از هم گسیختند «زمین ـذره »ها و گیج-
رفتند توی پخش شدنهای دور و بر
حالا:هنوز آه و پشیمانی است و آه
برجسته ی تمام سخنهای دورو بر
بی تو عذاب می کشم و عود میکند
تنهایی ام در این همه تنهای دور بر
۸۲/۷/۹
توی خودت نشسته ای و هیچ کس به تو...
توی خودت نشسته ای و هیچ کس به تو...
از لحظه های یخزده ٬ویرانی و سمج
ویران و خرد و خسته ای و هیچ کس به تو
پیمان عاشقانه ای انگار هیچ وقت
با هیچ کس نبسته ای و هیچ کس به تو...
دیری ست توی حال و هوای گذشته ات
خواهان دار و دسته ای و هیچ کس به تو...
قانع به خشک و رسمی تبریک های سال
در حد یک خجسته ای و هیچ کس به تو...
یک هفته می شود که در اخفای یک سکوت
از زندگی گسسته ای و هیچ کس به تو...
شهریور ۸۲
(۱) خانه مور مورش می شود
دیوار را برداشته اند
حیاط پاهایش را انداخته جلو
من
لباس هایم را
وخیابان انگار
تمام بودنم را
دست می کشد
" راضیه خضری"
(۲) همیشه در قصه هایش
کلاغ به خانه اش نمی رسد
دلم به حال کلاغ می سوزد
اگر
دوباره مادر بزرگ قصه بگوید
" سارا صادق زاده "
(۳) از چشم هایی
که بهانه ی تمام سروده ها یم است
پرت می شوم
به نمی دانم کجایی
که درد
تمام سرم را می جود
ودلم تلو تلو
دست دو چشم را
می گیرد و
می آورد روی دردهایش
خواب و خیال می سازد
که خیال میکنم
خواب چند کوچه
جلوتر را دیده ام
آنقدر که چشم هایم
پیر شده اند
"چهار کوچه جلوتر دختری
مژه هایش به ته کوچه سفید شد"
تیتر بزرگ روزنامه
حتما می خواهد
چشم های مرا کمی سیاه کند
" کبری نوشادی"
دنیا به کام باشی و پیروز و سربلند
گاهی چه مؤمنانه گاهی پر از گزند
این لحظه ها همیشه همین طور میروند
در سالنامه های قدیمی ورق زدن
گاهی که نیست فایده ،کافیست باز و بند
یک صفحه می روی جلو و پاره می کنی
از برگه ها اگرچه برایت صمیمی اند
:« نگذار تا همیشه بماند به یاد تو
یک مشت شرح خاطره ی بی بگو بخند»
قدری به محض خاطره های جدیدتر
در متن سالنامه ی امسال من بخند
تا سال دیگری که بیاید خدا کند
از ابر های گل کلمی چادری بدوز
بعدآ خودت بیا و بینداز بر سرم
اما نه روی روسری و دامن و بلوز
روی شب سپید لباسی که سالهاست
آن را به هیچ وجه نپوشیده ام هنوز
تا توی رقص بندری شهر گم شویم
ـدست کمش برای همان یک شبانه روزـ
هی سعی می کنم که میان نوشته هات
ردی بیابم از خودم و قدرت نفوذ
با چند "فاعلات و مفاعیل"ریخته
روی نوشته هات معمایی از عروض
این دختری بدون تو عمری است همچنان
کز کرده توی روسری و دامن و بلوز
این بار خیال کن
این پله اگر خیابان بود
و تو شاعر که نباشی
شاید شاعرانه تر است
اولین پله سطری است ناخوانا
قدم زدی توی هوا
روی سر گنجشکها هم که راه نروی
لااقل می افتی
روی پیشانی شعری که سر به هواست
دومین پله یک گام شاعر شده ای
وشیشه های مربا
چای را می چسباند توی بعد از ظهر کلنگی
سومین پله اما
آسفالت که داغ
وحرفهای نیمه خورده ات
جوش بخورند
سر بروند
حوصله ات هم اگر
اصلا خیالی نیست
داری خیال می کنی
آخرین پله را ایست!
این جا آخر خط نیست
شاعر نیستم که ادامه دهم!
وشعر دیگر
وق وق وق
اصلا مهم نیست
کسی خوشش بیاید و
یک تکه نان پرت کند
-سنگی-
یادلش هری بریزد توی دامنش
-عاشق که نه-
حالا هم از تمام سر و ستاره ها
بالا نیامده ام
که بیایم توی خیال شما
پشتک بزنم
برقصم
ویادم بیاید
پارسال همین جا
از همین سوپر مارکت سر کوچه
گل های روسری ام را چیدی
چند تا ...تا حساب کنم بزند به حساب ما...آقا!!
آخر کوچه باد می شماری
من ورق ورق می شوم
و تو یادت رفت
نرفت
زل زدی به موهام
و چندتا گل از روسری
دارم حساب می کنم
حساب شدی
آدم
وق وق وق
که سری توی...
مرحومه عذرا حیدری (۱۳۶۳-۱۳۸۳)
"دو پیرهن جلو تر از خودم "که سال ۱۳۸۳توسط انتشارات داستانسرا به چاپ رسیده است.
ترکیب بی تناسب چشم و لب دماغ
تسمیه کرده اند تو را اردک و الاغ
قلبی برای تنگ شدن،کینه و حسد
در تو نبوده است ولی خاطری فراغ...
"فرزند اجتماعی من راگرفته ای
از مادری که من،پدری بی دل و دماغ
هر کس رسید حرف خودش را زد و گذشت
من ماندم و تو و تبی از اشک های داغ
این صحنه در نگاه کسی تازگی نداشت:
"یک دختر روانی درحال خون دماغ"
حالا که چند صحنه به این شکل رد شده،
پیچیده در شتاب خبرهای داغ داغ:
"دیوانه همیشگی شهر گم شده"
اما هنوز هیچ نگاهی از او سراغ...
غزل بعد:
تو نیستی که صدایی به شعر من برسد
دوباره حال و هوایی به شعر من برسد
هنوز آمده ای گفتنم تصنعی است
برای این که صفایی به شعر من برسد
من انتظار زیاد از خدا نداشته ام
فقط برای خدایی به شعر من برسد
اگربه این دو ،سه بیتم چرند گفته شود؟
اگر دوباره بلایی به شعر من برسد؟
اگر از آمدن بعدی ات به این اطراف
فقط صدای عصایی به شعر من برسد؟
هنوز زیر سوال منی و توی درنگ
بدون این که صدایی به شعر من برسد
محیط بسته و تنگ ردیف منتخبم
اگر گذاشت فضایی به شعر من برسد!
دنیای رنگ دیگری آمد به سوی من
قلب تو را تو جویدو تفش کرد روی من
ناگاه روی دامنم افتاد و لکه شد
آلو ده کر د فکر تو را آبروی من
روزی نجیب بوده ام و بی تو بارها
اینجا نماز خوانده شده با وضوی من
بعد از تو شهر خسته کننده ست و همچنان
پایین نرفته آب خوشی از گلوی من
هر بار نقش یک به یک وعده های تو
افتاده است توی خطوط رفوی من
من با خودم هنوز به جایی نرفته ام
عادت نمی کنند به هم خلق و خوی من
تا با خودم کنار بیایم دوباره هم
یک اتفاق حل شده در آرزوی من
یک گفتگوبدون تو ناکام مانده است
در لحظه های زخمی و خون گلوی من
غزل بعد:
تو دلخوشی به این که زمستان گذشته است
من هرچه جور می کشم از آن" گذشته" است
در من که توی خاطره های جلو ترم
پاییزی تمام درختان گذشته است
هر شب حیات توی خودش خواب میرود
بی سایه ای که گرم و گریزان گذشته است
بر شاعری که روی خود آوار مانده است
انگار چند مرحله توفان گذشته است
دارد میان یائسه ها عضو می شود
این دختری که از خط پایان گذشته است
تصمیم های تازه برایم گرفته است
می بینمش که بر خر شیطان گذشته است
|
|