|
من هم میان لخت بدنهای دوروبر سرمی کشم از آب لجنهای دورو حال مرا به هم زده آلوده ی هوا مردارهای گند و عفنهای دور و بر روزی هزارمرتبه هم بیشترهنوز می سوزم از گدازه زدنهای دوروبر من بی حیا و فاحشه گاهی نبوده ام اما گناه عمده ی زنهای دوروبر... این جا-محل واقعی اعتراف ها- بی مصرف اند قفل دهنهای دور و بر آن جا بهشت فرش قدمهات می شود وقتی که می زنی به چمنهای دوروبر خورشید و ماه نور علی نور می شوی در چشمهای حوری زنهای دوروبر یک روز با مقدمه ای بی مقدمه خالی شدند کل کفنهای دوروبر از هم گسیختند «زمین ـذره »ها و گیج- رفتند توی پخش شدنهای دور و بر حالا:هنوز آه و پشیمانی است و آه برجسته ی تمام سخنهای دورو بر بی تو عذاب می کشم و عود می کند تنهایی ام در این همه تنهای دور بر ۸۲/۷/۹ توی خودت نشسته ای و هیچ کس به تو... توی خودت نشسته ای و هیچ کس به تو... از لحظه های یخزده ٬ویرانی و سمج ویران و خرد و خسته ای و هیچ کس به تو پیمان عاشقانه ای انگار هیچ وقت با هیچ کس نبسته ای و هیچ کس به تو... دیری ست توی حال و هوای گذشته ات خواهان دار و دسته ای و هیچ کس به تو... قانع به خشک و رسمی تبریک های سال در حد یک خجسته ای و هیچ کس به تو... یک هفته می شود که در اخفای یک سکوت از زندگی گسسته ای و هیچ کس به تو... شهریور ۸۲
|
