تبليغاتX
یــــــادم نــــــــداده انـــــــــد
یادم نداده اند که وقتی تو نیستی باید کسی به غیر توباشد انیس من
 از شهر رفت با چمدانی که جاگذاشت
 

 

از شهر رفت با چمدانی که جاگذاشت

ساعت شکست روی زمانی که جا گذاشت

 

از شهر رفت ، پشت سرش مه غلیظ شد

بر ترس دختر نگرانی که جاگذاشت

 

«از شهر رفت» وارد اشعار من  شدو

تا چند وقت ورد زبانی که جا گذاشت

 

یک جمله حرف داشت :«خداحافظ شما»

من را نبرد توی بیانی که جا گذاشت

 

او مانده،او می آید و او فعل و فعل و فعل

یک فرض گیج بود گمانی که جا گذاشت

 

 

 

یک سایه پشت پنجره ،در خلوت حیاط

لبخند می زند به جهانی که جا گذاشت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه 1387/11/24  |
 
 
بالا