از شهر رفت با چمدانی که جاگذاشت
ساعت شکست روی زمانی که جا گذاشت
از شهر رفت ، پشت سرش مه غلیظ شد
بر ترس دختر نگرانی که جاگذاشت
«از شهر رفت» وارد اشعار من شدو
تا چند وقت ورد زبانی که جا گذاشت
یک جمله حرف داشت :«خداحافظ شما»
من را نبرد توی بیانی که جا گذاشت
او مانده،او می آید و او فعل و فعل و فعل
یک فرض گیج بود گمانی که جا گذاشت
یک سایه پشت پنجره ،در خلوت حیاط
لبخند می زند به جهانی که جا گذاشت
|
+| نوشته شده توسط
عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه
1387/11/24
|